| |
| شنبه 2 آذر ماه سال 1387 |
| پایان این برگه |
خیلی وقت است که به اینجا سری نزدم و دستی به رویش نکشیدهام. راستش از سال پیش به فکر جای جدیدی بودیم که تغییردهی آسانتری در اختیارمان بگذارد. و از طرفی چون بلاگ اسکای در گذشته چند بار بدون ذکر دلیل یکباره محو شد این انگاره را در دل گذاشت که نکند بار دیگر هم اتفاق بیافتد و دیگر دسترسی به مطالب امکان پذیر نباشد. البته این دسترسی بیشتر از سر خاطره و انگیزههای نوشتههاست، نه به خاطر بینظیر بودنشان! در هر شکل کمکم اسبابکشی کردیم و اکنون در اینجا زندگی میکنیم. دوستانی که هنوز لینک زمینی را در گوشهی وبلاگ یا سایتشان دارند، لطف کنند آدرس جدید را جایگزین کنند. به امید دیدارتان زمینیها |
|
| |
| دوشنبه 1 مهر ماه سال 1387 |
| پاییز آمد... |
نرم نرمک سرک میکشد، باوقار به اتاقت میآید و نوازشگر است؛ آفتاب پاییزی را میگویم. کم کم ردپایش را بر درختان میبینیم و در اوج آن نقاش چیرهدست هنرنماییاش را به کمال پیشرو میگذارد. دستها در هم چفت میشود و قدم زدنهای پاییزی ... پاییز را دوست دارم و رنگبندی طبیعت دیوانهام میکند. هر چند امروز سرکیف نیستم اما چه اهمیت دارد آمده است و قدمش بر ما مبارک! 
|
|
| |
| شنبه 30 شهریور ماه سال 1387 |
| کم گوی گزیده گوی |
سخنرانی این دختر معرکه است. جای هیچ حرفی نیست فقط ببینید. |
|
| |
| یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387 |
|
و این نوشته که از آذر گذشته تا به حال خاک خورده:
عشق را ببخش،
به آزادی تمام
که اسارت
نه شایستهی اوست.
عشق را ببخش،
آنگاه که امید
در احتضار واپسین نفسهای خویشتن است.
عشق را ببخش
به قامت بالای خودش
و به خواهش بیبدیل خواستن
بی هیچ داد و ستدی.
|
|