زمینی

بابا لنگ دراز Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387
گفتمان عجیب و بی‌سروته" دختر شیرازی" و "بی حیا پسر"

مکالمه با تقاضایی ساده اما پرسوزوگداز از جانب پسر آعاز می‌شود:
دختر شیرازی جونم، دختر شیرازی
ابروتو به من بنما، تا شوم راضی.
ما نمی‌دانیم و یا نمی‌تونیم با یقین و حتم بگوییم که آیا در پس این تقاضای ساده و آشکار خواسته‌های پوشیده دیگری هم بوده‌است یا که نه، و پسر به صرف کنجکاوی مایل به دیدن ابروهای غیر قابل رویت دختر شیرازی بوده‌است. اینطور به نظر می‌رسد که پنهان بودن این ابروها کنجکاوی پسر را برانگیخته‌است و طبعا با دیدن آنها باید حس کنجکاوی فرونشسته و پسر بی حیا راضی ‌شود.
اما دختر شیرازی خواسته یا ناخواسته (که به عقیده صاحب این کیبرد به عمد و خودخواسته) گفتمانی را آغاز می‌کند که به نظر می‌رسد پایانی بر آن متصور نباشد. حتی با ادامه آن لاجرم کار بیخ پیدا کرده و صحبت به جاهای باریکتر‌ نیز می‌رسد.
به طبع امروزه, که سالها از موضوع گذشته ما جز به حدس و گمان نمی‌توانیم در باره ماجرا قضاوت کنیم. اما اینطور فرض کنیم که دختر شیرازی در همان آغاز ماجرا خواسته پسر بی‌حیا را اجابت می‌کرد و ابرویش را بر پسر نمایان می‌ساخت. هر چند که بعید به نظر می‌رسد پسر بی‌حیا فقط به دیدن ابروها رضایت می‌داده و به دنبال کار خویش می‌رفته‌است و از دیدن قسمتهای نهان دیگر دختر شیرازی صرف‌نظر می‌کرده، اما بی‌شک حدت و شدت این گفتمان افول می‌کرد و بعید بود چنین ابعادی بگیرد تا امروز، سالها پس از آن گفتگو من بنشینم و اینجا در باره آن بنویسم. مجسم کنید که بمحض درخواست پسر برای دیدن هر قسمت پنهان دختر شیرازی، دختر بلافاصله حجاب را به کنار می‌زد و قسمت مزبور را نمایان می‌ساخت و حتی قضیه جلوتر که می‌رفت دختر شیرازی دیگر منتظر پایان جمله پسر هم نمی‌شد و بلافاصله اندام خواسته شده را نمایان می‌ساخت! طبعا پسر خیلی زود از جنب و جوش می‌افتاد.
و حالا فرض ‌کنیم که اصلا با همان نخستین درخواست پسرک برای نمایان ساختن ابروها دختر شیرازی حجاب را تمام و کمال بر‌می‌داشت چنان که همه چیز نمایان می‌گشت! خوب، بی‌حیا پسر دیگر خناق می‌گرفت و نطقش کور می‌شد! و خوب دیگر حرفی هم برای گفتن نداشت. واین طوری قضیه ختم می‌شد و سالها بعد آدم بیکاری مثل من هم نمی‌نشست و در چند و چون این ماجرای واقعا عجیب و احمقانه غور و تفحص ‌کند.
بنا به حکم عقل سالم تقاضای پسر بی‌حیا همانقدر فاقد منطق است که خودداری سرسختانه دخترشیرازی در اجابت آن. اما به نظر می‌رسد که دختر شیرازی در این ماجرا نسبت به پسر بی‌حیا صداقت کمتری دارد. هدف بی‌حیاپسر تماشای دختر شیرازی بدون ‌حجاب است و این موضوع را در همان اول بیان کرده و با سادگیزحاصی که سر به بلاهت می‌زند نیز مرتب این خواسته را تکرار می کند. اما اگر هدف صادقانه دختر همان باشد که می‌گوید، یعنی نگه داشتن آن حجاب، استراتژی انتخاب شده چندان موفق نیست. چرا که باعث می‌شود تا همان اندامی را که تلاش در پوشاندش داشته‌است به موضوع گفتمان تبدیل شود. از این گذشته خود دختر نیز به این جریان دامن زده و با تعریف‌های آنچنانی از آنچه که پوشانده است به آتش این گفتمان (و پسر بی حیا) دامن می‌زند:
کمون تو بازار ندیدی؟ این هم مثل اونه!
برگرد، نرخش گرونه!
پس به عبارتی ما در این ماجرا با یک بی‌حیا پسر ابله سرکار داریم و یک دخترشیرازی دغلکار!
اما این که در این ماجرا کدامیک دیگری را سرکار گذاشته بود نیز خود میتواند موضوع تحقیقی جداگانه باشد و طبعا پس از گذشت اینهمه سال قضاوت قطعی در این باب هم آسان نخواهد بود، اما آنچه که با اطمینان می‌توان گفت این است که هردو آنها ما را، یعنی منی که اینها را نوشتم و شمایی که آنرا خواندید را به یقین سر کار گذاشتند. ناراحتی هم ندارد، که زندگی جز همین سرکار رفتن‌ها نیست.
حتی دروغگویی دختر شیرازی به ظاهر محجبه را نیز خیالی نیست که عشق نیز در همین پیچشهای دروغین در دالانهای سرد و تاریک حقیقت شکل می گیرد. پس در پایان این سخن نیز ، جدای از هر آنچه که گفتیم و شنیدید، می‌خواهم به عنوان حسن ختام تشکر مخصوص و فرواوان خود را تقدیم دختر شیرازی مغلطه‌کار و بی‌حیا پسر هالو ‌کنم که با آن گفتمان پوچ و بی سروته‌اشان ترانه‌ی زیبای دخترشیرازی را (بخصوص با صدای سیمابینا) به همه ما هدیه دادند.

دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387
گذاشتن هیزم، بالا رفتن آتش، دست‌افشانی برای پیروزی سیاسی

 

دوستم به من زنگ می‌زند، با صدایی مرتعش و نگران می‌گوید هنوز ۰۰۰/۵۰۰ تا هم نشده! برو سه چهار بار امضا کن. سعی می‌کنم آرامش کنم. برایش توضیح می‌دهم که راستش را بخواهی مانند تو نگران نیستم و دوست ندارم وارد بازی شوم. داغ می‌کند، بر سرم فریاد می‌زند.  که این انتلکتول‌بازی‌ها از تو بعید است. ماجرای جهان‌وطنی و ...، خاری بر قلبم.

می‌گذارم تا فریادهایش را بزند و بعد می‌گویم من هم مانند او به تمامیت خاکی که فعلا داریم حساس هستم و برایش بتوانم کاری می‌کنم. اما هیچ فکر کرده که هر چند وقت یک بار چرا این گربه‌رقصانی‌ها را شروع می‌کنند؟ برایش می‌گویم از نظر من جز آتش روشن کردن در این طرف و بعد داعیه‌ی بزرگتر بودن و دانای‌کل بودن چیز دیگری نیست. می‌گویم که سود می‌برند تا ما با عرب‌ها به جان هم بیفتیم تا شاید یک ناوبر دیگری را هم برای حفظ صلح و امنیت در منطقه بیاورند. از فروش تسلیحات جنگی هم که کم سود نمی‌برند. مگر نه این که مدت‌هاست جنگ قومی‌گری راه انداخته‌اند و اندیشه‌ی جدایی در میان هم‌وطنان ترک و کرد و بلوچ؟

بعد هم وقتی در خلوت خودت فکر می‌کنی می‌بینی حق دارند. مگر چه‌قدر از منافع ملی ما سهم ترک و عرب و کرد و بلوچ ماست؟ چه‌قدر از آسایش و امکانات پایتخت برخوردارند؟ دل‌شکستگی آن‌ها را خوب می‌فهمم و خاری دیگر در قلبم احساس می‌کنم. یادم می‌آید وقتی که به میناب رفته بودم خجالت می‌کشیدم که بگویم در تهران زندگی می‌کنم. و احساس شرمندگی داشتم. احساس می‌کردم نان سر سفره‌ی آن‌ها را دزدیده‌ام تا با رفاه کنونی در پایتخت زندگی کنم. بماند که منظورم از رفاه حداقلِ نسبی یک زندگی کارمندی در تهران است نه میلیاردری‌های شمال شهری! و بعد احساس می‌کنم چگونه می‌توانیم بگوییم هم‌وطن سلام! بگوییم با هم یکی هستیم اما آسایش برای من، پول نفت زیر پایت برای من، فقر، نداشتن بهداشت و امکانات اولیه‌ی زندگی برای تو! حالا چگونه می‌توانم بگویم خلیج فارس از آنِ من؟ خاری دیگر...

سورچرانی‌های امریکا و هم‌داستان‌هایش در اختلاف انداختن و پر رنگ‌کردن قومیت‌هاست. کاری که در افغانستان هم کرده‌است اختلاف‌های میان هزاره‌ای‌ها، پشتون‌ها، تاجیک‌ها و ...، اختلاف میان شیعه‌ها و سنی‌ها در عراق و جنگ خونین هر روزه‌ی آنان، اختلاف میان تبت و پاکستان و هند، تنش‌های میان پان‌ترکیسم‌ها، کردها و فارس‌ها همگی از یک جنس است و روشن کردن آتش و آماده شدن برای رقص و پای‌کوبی و تقسیم غنایم. اما اینک بازی دارد وسعت بیش‌تری هم می‌گیرد جنگ میان فارس‌ها و عرب‌ها بر سر نام خلیج.

نمی‌دانم واقعا چه باید کرد؟ تا چه حد می‌توان آگاهانه جلوی این خیزاب‌ها را گرفت؟ من هم مانند تو نام خلیج فارس را دوست دارم اما نمی‌خواهم وارد بازی شوم. نمی‌خواهم رقص سرخ‌پوستی آن‌ها را بر سر آتش منطقه خوش آمد بگویم ولی واقعا نمی‌دانم چه باید کرد. پتیشن خلیج فارس در کنار لینک‌های روزانه است. بسیاری از شما از آن آگاهی دارید اما شاید این هم تنها تسکینی است برای قلب پاره‌پاره‌ام و هدیه‌ای به دوستی که عزیز است و خاطرش گرامی. 


شنبه 10 فروردین ماه سال 1387
نجوای شکسته‌ی قلبم

 

 اسفند هر سال برابر بود با مسابقه‌ی دویی که با تحویل سال پایان می‌پذیرفت. مادرم کم‌کم مشغول تمیزی خانه می‌شد. و با کمک بچه‌ها تمام خانه از فرش زیر پا تا سقف اتاق‌ها و شیشه‌ها حسابی تمیز می‌شدند و گرد و غبار را به باد می‌سپردند. و بعد نوبت خرید لباس عید بود. دست گرم مادر و اشتیاق بی‌نهایتش برای شاد کردن دل‌های ما... (حتا پس از شهید شدن برادرش با این که دل‌و دماغی نداشت هیچ‌گاه نگذاشت که غم درونش را ببینیم و گاه پنهانی شاهد پاک کردن اشک‌هایش در نهان‌خانه بودم.) چون کوچک‌تر بودم و حجم درس‌ها کم بود شانس این را داشتم که همیشه همراهش باشم. از خرید در بازار روز که با ازدحام جمعیت بود و نک و ناله‌های من از شلوغی بی‌حد و نگاه‌های گرسنه‌ی فروشندگان تا خرید لباس و کفش و آجیل شب عید. در این ماه اجازه‌ی دعواهای کودکانه و یا گریه‌ و قهرکردن با خواهرانم را نداشتیم. چرا که باید با لب خندان سراغ نوروز می‌رفتیم. هنوز عطر دستانش که بوی سبزی می‌داد و پیاز سرخ کرده در کنارم هست. و نگاه پر مهرش که برای همه مادر بود. صدای چرخ‌های چرخ دستی‌ای که پر از سبزی بود در پشت سر من و مادر و تلاش پرامید مرد چرخی برای رسیدن زودتر به مقصد و به دست آوردن مشتری بیش‌تر در یک روز. و در این شلوغی بازار خریدن عکس‌برگردان و خرت‌وپرت‌های پر زرق و برق برای من که به نوعی خموشانه بود و البته از سر اشتیاق او که با تقویم ویژه‌ای کامل می‌شد. تنها چیزی که دوست داشت هر سال بخرد- همان تقویم‌هایی که معلوم می‌شد چه سالی هستیم و رویدادهای مهم سال چیست. با انبوهی از پاکت‌های خرید او را بر سر بساط ماهی‌فروش نگاه می‌داشتم تا زیباترین ماهی‌های قرمز را نشانه کنم و او صبورانه و با لبخند نگاهم می کرد. روز چهارشنبه آخر سال بر این باور بود که شانه و یا جارویی باید خریده شود و کوزه‌ای شکسته شود. و البته خریدن بته‌هایی برای آتش زدن. شب سال نو رشته پلو بود با امید گشایش سررشته‌های زندگی در سال نو و روز عید سبزی پلو و ماهی. لبخند مادر بود بر خلاف خستگی‌های تنش که بر جانمان می‌نشست. و حضور پدر و مادر در کنار هم بر هفت‌سینی که با قلب مادرم چیده شده‌بود. و بعد عید بود و شور جمع کردن عیدی‌ها و اشتیاق رفتن به خانه‌های دوست و فامیل و شکستن رکورد عیدی‌های هم‌سالان خودم در فامیل. نوشتن‌های مشق عید و درس‌پرسیدن‌های او و نوشتن انشاهایی که او برایم می‌گفت. چسباندن عکس‌برگردان بر هر صفحه از دفتر عید.

 دیگر سال‌هاست که آمدن و رفتن عید را نمی‌فهمم. هفت سین و چهارشنبه آخر سال گس شده است و من امسال جای خالی او را بیش‌از هر کس در کنار خودم حس می‌کنم. مهرش را، نگاه سبزش را و قلب صبورش را... امسال اولین سالی است که آمدن مهمانان به خانه‌ برایم غمگین است و جای خالی او را تمامی دوستان و نزدیکان حس می‌کنند. من مانده‌ام و مشتی خاطره و انبوه جای خالی او در هر لحظه از زندگی. هنوز صدایش که در نهایت خستگی از شاه‌عباس و لمبک آب‌فروش برایم می‌گفت در گوشم می‌پیچد و حسرت آغوش او در پایان روز ...


چهارشنبه 7 فروردین ماه سال 1387
بهارانه

 

سال نو بر همه‌ی مردم این مرز و بوم مبارک. به امید سالی سرشار از شادی، مهر و تندرستی برای شما عزیزان.

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
وبلاگ دوستان در بلاگ رولینگ
تعداد بازدیدکنندگان : 142717