X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
زمینی
چهارشنبه 21 آبان‌ماه سال 1382
به من بگو ...

این مطلب را یکی از دوستانم برایم نوشت که البته از اینترنت استخراج شده اما از کجا؟ نمی دانم!

مدت زیادی از تولد برادر ساکی کوچولو نگذشته بود، ساکی مدام به پدر ومادرش اصرار می کرد که او را با نوزاد جدید تنها بگذارند. پدر و مادر می ترسیدند که او هم مانند بیشتر پسر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند. به همین دلیل جواب آن ها همیشه «نه» بود اما در رفتار ساکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شدُ با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز افزون .. بالاخره پدر و مادر موافقت می کنند.
ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. اما لای در باز مانده بود و پدر و مادر با کنجکاوی مخفیانه او را نگاه می کردند. آن ها ساکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکش رفت، صورتش را روی صورت او گذاشت و به ارامی گفت:
«نی نی کوچولو، به من بگو خدا چه جوریه؟ من داره یادم می ره!»

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
وبلاگ دوستان در بلاگ رولینگ
تعداد بازدیدکنندگان : 341276