X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
زمینی
جمعه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1383
تقدیم به نیمه ی عزیزم

 

پیرزن در ایوان چرت می زد، در حالتی که نه نشسته بود و  نه خوابیده، تکیه داده به مخده، به خواب رفته بود. شا ید هم مرور خاطرات حریم خلوت و تنهایی اش بود. ویز ویز مگسی سمج  هراز گاهی چرتش را پاره می کرد. خرمگسی بر لبانش نشست. با حرکت دستی که به زحمت بالا می آمد بر دهانش کوفت، خر مگس زودترپریده بود. کاملا هوشیار شد، به دور و بر نگاه کرد، سکوت. تنها صدای مگس ها و دیگرحشرات شنیده می شد. نسیمی به صورتش خورد، خنکایش به دل نشست. کمی خود را کش و قوس داد. هوس کرد سری به کوچه بزند. جوراب هایش را پایین کشید، شلوارش را دور پایش پیچاند و چند اسکناس لای جوراب گذاشت و آن را روی شلوار بالا آورد. با رخوت بلند شد، گالش هایش را پوشید، چادرش را از روی میخ گرفت و به سمت در حیاط رفت.

 

*

 

کوچه تغییر کرده بود، ساختمان های سر به فلک کشیده چون قوطی های کبریت روی هم دیگر، مجال پاشیدن نور را از کوچه می گرفت. تنها دو نشانه ی قدیمی خبر از قدمت کوچه داشت. کاشی لاجوردی که عبارت گلشن را بر خود داشت و خانه ی او با کلونهای چوبی و قفل قدیمی روی آن که بر ساختار مدرن کوچه دهن کجی می کرد. مدت ها بساز بفروش ها سراغش می آمدند و او با چانه ی لرزان و مصمم فریاد می زد تا زنده ام، نمی فروشم. حالا هر بار که از کوچه به خانه نگاه می کرد، شادیی بر جانش می نشست. خانه و پلاک کوچه برایش معنای دیگری داشت. دستفروشی با چرخ خود سر کوچه ایستاده بود. کاسه ی آبی بر گوجه های قرمز و سبز طبق می پاشید. چغاله های ریز و سبز او را به هوس انداخت. با اشتیاق پاکتی خرید و به سمت خانه برگشت. هیجان زده، سعی داشت بدود، در چوبی هنوز در ته کوچه بود. احساس کرد نفسش گرفته، از خودش خجالت کشید، کودکی را می مانست. قلبش به دهانش می آمد، راه بر نفس بسته شده بود، به دیوار تکیه داد، رمق نداشت، در همان جا آهسته سّرید. به کوچه نگاه کرد، رفت و آمدی نبود. هنوز تفت آفتاب بود و رخوت بهار. کمی که حالش جا آمد، بلند شد و آهسته به سمت خانه رفت، کلید را چرخاند. چغاله ها را در کاسه ای ریخت و کنار حوض نشست. با اشتیاق آنها را شست ونمک زد . اولی را در دهان گذاشت، سعی کرد بجود، چغاله از زیر دندانش می پرید، آب از لب و لوچه اش آویزان بود. و در تلاشی دیگر دندانش از دهان بیرون آمد، اشک در چشمهایش حلقه زد. چغاله را به بیرون تف کرد و چون کودکی گریست.

در باز شد، حسن در آستانه ی در بود، با شکمی بر آمده که هر آن احساس می کردی شلوارش پایین خواهد افتاد. پیرزن دستپاچه کاسه ی چغاله را زیر دیواره ی حوض جای داد و به سمت او دو قدمی برداشت. حسن در حالی که مادر را می بوسید، او را بغل کرد به ایوان برد. به او گفت که آمده تا او را به بی بی شهربانو ببرد، پیرزن ذوق زده آماده شد.
در طول راه چهره اش را به شیشه ماشین چسبانده و با دو دستش سایبانی در طرفین صورت درست کرده بود. به بیرون نگاه می کرد، دیگر نمی شناختش، آدم ها، ماشین ها، و خیابان ها عوض شده بودند. در شگفت از گذر زمان، پی در پی آه می کشید.

هر چه ماشین به بی بی شهربانو  نزدیک تر می شد، دلش بیش تر می گرفت. دیگر نه کوچه ها بوی خاک می دادند و نه روزگار.. نفهمید چگونه دو روز دور از خانه تاب آورده، بس که خاطرات زیاد بودند و مرورشان شیرین.

 

*

 

وقتی به کوچه رسیدند، دلش شور می زد. در هراس از نبودن خانه. حسن دستش زیر بغل مادر را گرفته بود و بی خیال از دلهره ی او به پیش می رفت در واقع او را چون کودکی با خود می برد.

 

-         ننه، من دلم می خواد این خونه همین جور بمونه، قول میدی بعد از من...

-         می دونم مادر اما من تنها نیستم، حریف بقیه نمی شم از حال و روز من که به تر خبر داری، اگر می تونستم از بقیه می خریدمش، فقط از خدا می خوام زنده بمونی و سلامت.

-         خوب، همه تون بیاین همین جا. دور هم، اتاق که به اندازه کافی هست.این جور خوبه؟ هر کدومتون چپیدین تو یک لونه موش؟

-         اون قدیم بود که همه حرمت همو داشتن. من الان برادرمو چن وقته ندیدم؟

-         کینه خوب نیست مادر. تو بزرگی کن، گذشت...

 

در باز بود و پیرزن یارای رفتن نداشت، ایستاد، باورش نمی شد، دستش را به قلبش برد، حسن دستپاچه او را بغل کرد و به موقع مانع از افتادن او شد. دردی نیشتر می زد، او را به داخل برد. در کنار حوض نشاند، آبی به صورتش زد، پیرزن بی حال چشمانش به کاسه ی چغاله خیره شد، طعم تلخی در دهانش پیچید. به او نگاه کرد، تلخ. حسن بغض آلود ناله کرد من بی خبرم ...، پیرزن در دستش  افتاد چون برگی بی صدا.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
وبلاگ دوستان در بلاگ رولینگ
تعداد بازدیدکنندگان : 341277