X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
زمینی
یکشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1383
جذام



با اینکه می دانستم که بیماری اش واگیر نیست، با اینکه احتیاجی به تظاهر به خوشمزه بودن آبگوشت نبود، ولی غذا خوردن در خانه اشان کوفت ام شد. از یک طرف آن خانه ساده و فقیرانه که از تمیزی برق می زد و از طرف دیگر قیافه های نیمه خورده شده یکی از زن ها. ولی بیشتر از همه این ها آگاهی به اینکه در آن خانه جذام وجود دارد بود که اینچنین آشفته ام کرده بود.
با مخلوطی از ترس و عذاب وجدان و احساس گناه ناهار را مهمان اشان بودم.
 
جذام از قدیمی ترین بیماری های چرکی شناخته شده است که بخصوص در هند و آسیای میانه منتشر بوده است. جذام اولین بار در هند در قرن ششم قبل از میلاد در کتاب های قدیمی پزشکی توصیف شده است.
ولی جذام در حقیقت بیشتر از یک بیماری است. جذام تبلور وحشت ها  و و هراس های ریشه ای ما است. جذام با خوردنما و چهره ما در حقیقت به هویت وجودی ما هجوم می آورد.
در اجتماع نیز جذام هویت ما را تخریب و به انزوا و تنهایی محکوم می کند. روزی که بیمار از بیماری خویش خبردار می شود می داند که دیگر دوران  «انسانی چون دیگران بودن» به سر رسیده است.
هر چند جذام با گرفتن امکان کار و زندگی عادی از بیمار او را فقیر می کند و به قعر پایین ترین گروهای اجتماع می راند، ولی جذام در حقیقت خود بیمارای فقرا است. معمولا در محروم ترین نقاط روستا نشین دیده می شود.
ولی جذام امروزه در حقیقت تنها بیماری ساده قابل مداوایی شده است و مبتلایان به آن می توانند پس از مداوا دوباره به دامن اجتماع برگشته و زندگی عادی خود را از سر بگیرند. اما آن ترس های باستانی موجود در ما مانع از آن می شود که ما به ندای عقل و علم گوش بدهیم و با این بیماری نیز همچون دیگر بیماری ها رفتار کنیم و بنابراین جذامی همچنان سمبل مطرود بودن و نکبت و جذام به مفهوم آفتی آسمانی و کفاره گناهان و عقوبت الهی در فرهنگ و ادبیات ما باقی می ماند.
طبیعی است که بیمار مداوا شده نیز با چنین پیشزمینه فرهنگی در ذهن اجتماع،  دوری گزیدن و انزوا را به تحقیر مداوم و مورد لعن و نفرت روزانه واقع شدن ترجیح داده و از زندگی اجتماع دوری می کند.
من چندی پیش بنا به مقتضای شغلی دهی کوچک را در مهاباد ملاقات کردم که محل استقرار این مطرودان بی گناه بود، که از سویی قربانی بیماری و از سوی دیگر قربانی بی رحمی اجتماع  و عدم توانایی انسان ها برای غلبه بر ترس هایشان و منطقی فکر کردن هستند، شده اند.
این بیچاره ها در این دهکده همچون زندانی زندگی می کنند. اجازه و امکان کار کردن ندارند و علیرغم سعه صدر و غرور به مرور زمان به گدا تبدیل می شوند. مبلغ بسیار اندک و خنده داری دولت به آن ها می دهد و دیگر چشم اشان به دستان افراد نیکوکار است تا بلکه به زندگی پر از محرومیت و فقر اشان رونق اندکی بدهد.
تعریف می کردند که حتی وقتی برای خرید به شهر می روند نه لب به آب می زنند و نه لب به غذا، تنها برای اینکه احساس مردم عادی را جریحه دار نکنند و آن ها را بر علیعه خویش نشورانند، در حالی که طفلکی ها هیچ خطری برای دیگران ندارند. و این طوری حتی اگر تمام روز هم برای کاری اداری و یا خرید در شهر باشند باز هم گرسنه و تشنه به خانه و زندان خود بر می گردند....

دوست داشتم تا می توانستم اطلاعات بیشتری در باره زندگی اشان بدست بیاورم! کسی چیزی می داند؟؟ هر چیز که باشد!

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
وبلاگ دوستان در بلاگ رولینگ
تعداد بازدیدکنندگان : 341276