X
تبلیغات
نماشا
رایتل
زمینی
پنج‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1383
یادداشت روز

از زندگی نه تنها خسته نیستم بلکه پوتین هایم را محکم تر می بندم برای فرداهایی بهتر ...
این روزها بارون های فوق العاده قشنگی می باره و من تصور می کنم الان توی خواهر اخترکم برف همه جا رو سفید کرده و حتما روباهم به سمت اتاقم می آید و در انتظار غذاست، اما فعلا نمی تونم برم. شدیدا بسته پا شدم. یکی بیاد پاهای منو باز کنه... آی .. هوار ...ملت، کمک...
دیروز خواب سرزمین آفتاب را دیدم و هاله ی نازنین را با تلاش های پی گیری که برای هم نوعانش داره... دیدم داره می ره به سمت هر چی آدم که دور و بر ما ایستادند (توی یک سالن بزرگ بودیم و انگار منتظر بودیم برنامه ای اجرا بشه) با یک عالمه کاغذ که هی باید امضا بشن. این همه تلاش را قدر می دانم و بر دستان مهربانت بوسه می زنم نازنین.
پ.ن راستی هاله جان تو خوابم قد متوسط رو به بالا داشتی با هیکلی ظریف و زنانه ، یک شلوار جین به تن داشتی با یک تی شرت. موهای خرمایی روشن و پوست گندمی. حالا راستش را بگو خودت بودی؟

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
وبلاگ دوستان در بلاگ رولینگ
تعداد بازدیدکنندگان : 341276