X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
زمینی
سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1383
سرگیجه ی خیال

زمان می گذرد و باز رگه های نقره ای اش را بر اطرافیان نمی بینی. چه قدر بی رحمانه غُر می زنی و اندیشه ای نداری جز خودت خودت خودت...
پس کجاست انبوه مردمانی که در سرت فریاد می زدند؟ و خیال بازماندگان این زلزله ی اخیر زنده شدن تمام لحظات سال گذشته و مات در هم زمانی زلزله ها: هر دو در دی ماه!
چند روز پیش در خیابان به تندی راه می رفتم و فکر های بالا در سرم می گذشت. دیرم شده بود و کلافه سوار ماشینی شدم تا نشستم صدای داریوش بود که می خواند وطن پرنده ی پر در خون یا سوگ...
داشتم فکر می کردم بغضی همراهم بود و مجال روشنی نمی داد آهنگ تمام شده بود و این بار داریوش خواند دوباره می سازمت وطن ... که صدای همگانی همراهش کردند و ناخودآگاه اشک هایم جاری شد. چرا چرا چرا ما نمی توانیم بی دغدغه و در آرامش و خیال زندگی کنیم.
از دوران ملک الشعراء تا به حال آرزویمان چه بوده و کجای این گردونه ی پیر ایستاده ایم؟ هنوز دارم فکر می کنم که تصمیم همگانی مردم در رای ندادن به انتخابات مجلس چه قدر به سود خودشان بود؟ و یا اصلا سودی داشت؟ انتخابات ریاست جمهوری نزدیک می شود و در خواب و بیداری می اندیشم چه باید کرد؟
و ترانه همگانی خواندن داریوش بار دیگر  مرا به نیرو و انرژی با هم بودن واقف کرد. انرژی که به راحتی می توان تغییر داد و تغییر کرد اگر آگاهانه و به دور از تعصب و یا خیال پردازی پیش برود.
این ها رو نوشتم اما هنوز بغضی باهامه که نمی دونم کی و کجا سر باز کنه ...

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
وبلاگ دوستان در بلاگ رولینگ
تعداد بازدیدکنندگان : 341273