X
تبلیغات
نماشا
رایتل
زمینی
یکشنبه 1 مهر‌ماه سال 1386
شیرین‌ترین رویای کودکی

نام وطن برایم یک فریم قاب شده در دوران دبستان است: همگی در صف‌های منظم ایستاده‌بودیم و در حالی که سرود خوانده می‌شد پرچم از روی میله‌ی فلزی بالا می‌رفت. باد در زیر آن می‌چرخید و پارچه‌اش سرافراشته به اطراف حرکت می‌کرد: طناز و مغرور! و این فریم تنها دو سه سال از دوران دبستان من بود. بعد دیگر سیستم عوض شد و بعد هم جنگ و دیگر نه فرصتی بود برای این نمایش‌ها و نه دیگر اهمیتی داشت.

حال وطن برایم یک واژه است از منظری بس عمیق و ریشه در جان کرده و از منظری دیگر تنها واژه‌ای است که بر سر زبان‌ها می‌آید که اگر بیاید؛ آن هم برای هزاران مقصود پنهانی و چمبره زده در پشت واژه.

این روزها چند نوشته درباره‌ی وطن خوانده‌ام. همگی تلخ و سوزنده چرا که حاصل و یادگار نسل تلخی چشیده وطن است. می‌ماند جوان بعد از من که یا وطن را نمی‌شناسد و یا اگر بشناسد آن‌قدر زندگی دایره‌اش را برایش سخت کرده که برای روزگاری بهتر سودایی ندارد جز ترک وطن! و همین است که کشنده است که اگر همه برویم این جا برای که باقی می‌ماند؟ بارها گفته‌ام ماندن و تحمل کردن سختی‌های روزگار خود یک راه اثبات خویش است. هستی و زندگی من ایرانی بر خاکم. اما مجال نفس کشیدن تنگ و تنگ‌تر می‌شود. هر روز با بغضی سنگین‌تر شاهد رفتن خیل جوانان هستیم. راستش شما هم خودمانی هستید چند بار است که از وضعیت کار و معیشت و قوم‌بازی و قبیله‌پروری در فضاهای کاری به مرز جنون کشیده شده‌ام . می‌ترسم روزی من هم تاب و توانم را از دست بدهم و چون هزارن دیگر بروم اما می‌دانم تا جایی که بتوانم خواهم ماند با شرافت و با سربلندی هر چند تلخ و سخت است این روزها زندگی در مکانی که می‌نامیم‌اش وطن. شاید این ماندن‌ها هم نتیجه‌ی همان فریم کودکی است. تعهدی که در آن دوران برایمان گفتند و دینی که بر گردنمان احساس می‌کنیم. نمی‌دانم. اما وطن برایم یادآور آغوش مادری است. هر چند که این روزها مادر مریض است و سخت تب دارد.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
وبلاگ دوستان در بلاگ رولینگ
تعداد بازدیدکنندگان : 341276