غروب هنگام
در کمرکش سنگی کوه، از نشیب جاده سر بالا
و زیر بار هیزم سنگین و خشک
آهسته می رود الاغ نحیف و سیاه
نشانده بر جبین خاک آلود صاحب اش
که از پی اش با چوبدستی نتراشیده می آید
آفتاب زرد چینهایی به غایت عمیق و سیاه
خاک آلود، خواب آلود، نالان، نالان
الاغ لاغر و دهقان فرسوده
و بار هیزم های بی پایان
این که منم.
الاغه.
یا دهقانه.
یا سربالاهه.
یا بار هیزم.
یا تو.
یا خودم.
فرقی نداره.
این منم.
دوست عزیزم سلام
تصویرهایی که موجز زیبا و شاعرانه آفریده بودی خواننده را می برد انگار به طالقان و چه دردناک و البته موثر...
بگذریم که عاشقانه ی با او در جلگه ی خیال در این ایام بی همزبانی شبی نیک برایم ساخت .قطعن وجود همین چیزهاست که این دنیای لعنتی را کمی قابل تحمل تر می کند...حیف در جایی که بودم نتوانستم احساساتم را در آن لحظات بیان کنم
تو هم کوه رو دوست داری؟ همیشه نیمه ی گمشده ام را در کوه می یابم
خیلی وقته به ما سر نمی زنی ؟!
زمینی جان از لطفت ممنون.پیشنهاد جالب و وسوسه انگیزی بود اگر تبلی و وقت مجال داد حتما این کار را می کنم البته با لطف دوستانی مثل تو.من خیلی کم شعر می خوانم اما نمی دانم چرا شعر تو را تا آخر خواندم؟
سلام.راستی فکر کنم قبلا گفتم.لینک شما روتوی وبلاگم قرار دادم...ببینم چی می کنید ها..... تابعد بع من هم سر بزن
آقاسلام عرض شد . چه طوری عزیزم . واقعا شما طالقانی هستید ؟ اگر اینطور باشد که همشهری هستیم . اگر قابل دونستی به وبلاگ ما هم سری بزن . آقا خوشحال شدیم . موفق باشید یا حق .