در دنیای مجازی ای که ما حضور داریم شاید این همه دل بستگی به دوستان کمی غریب به نظر بیاد. اما واقعیت این است که بعضی از دوستان عزیز را خیلی خیلی دوست دارم و نمی تونم نبودن و یا خداحافظی اشون را تحمل کنم. و حالا هم ناراحتم و هم دلتنگ.چرا که دوست بسیار عزیز و فرهیخته ام خدا حافظی کرده. خوابگرد عزیز یکی از بهترین وبلاگ نویسانی است که می شناسم و به دور از هر گونه چاپلوسی و یا تبلیغ و خط مشی خاصی، آهسته و پیوسته در حوزه ی فرهنگ و اندیشه می نویسد و چه شیوا و جذاب هم می نویسد. حالا خیلی خیلی حیف است که خداحافظی کند. امیدوارم هر چه زودتر آقای رضا شکر اللهی عزیز و خوبمان دوباره خوابگرد را راه بیاندازد. 


آفتاب بر لبهایم
طبله می نشاند 
                     خشک
                             سنگین 
جامگان کبود را
چون نقابی
بر چهره می گیرم
از واهمه ی آمیختن
نشان های
              بی نشانی
و تنها یک چیز
بر لبم قطره اشکی می نشاند
امید
به فردایی رنگین

اندرباب کناره گیری خانم زمینی

          
                       
                 این خانم خوش‌تیپ بی‌شک از رندترین معشوقه های جهان است
                            .
اذان گوها از زمره حشراتی می‌باشند که بنا به معیارهای انسانی «عاشق» به معنای واقعی کلمه آن هستند.
در این جا عکس هایی از عشق بازی تراژیک این حشره عرفانی را خواهید دید.
 
در قدم اول اذان گوی ماده که آماده برای بارگیری است چنان عطر خوش بویی از خود متصاعد می کند که تمام آقایان آن دور و بر یک دل نه صد دل عاشق و شیفته می‌شوند. (تصویر 1)
 اما عاشق واقعی بایستی سرو جان را فدا کند و نه فقط در طمع عیش کردن، دل بدهد! خانم اذان گو این موضوع را می‌داند و کاملا قبول دارد. پس منتظر می‌ماند و همینکه عاشق دل باخته عمل جفت گیری را آغاز کرد به عقب برگشته و با  حرکت انبرک‌های جلوییش سر عاشق دل باخته را از بدن جدا می کند. (تصویر 2)
اگر از خود خانم اذان گو، که بسیار جدی و وظیفه شناس هم هستند، علت را بپرسید احتمالا اینطور جواب دهند:
« دل باختن به تنهایی کار سختی نیست و هر بچه مدرسه‌ایی هفته‌ای یک بار دل میدهد و باز پس میگیرد. عاشق واقعی، اگر که بخواهد هفت‌ شهر عشق را بگردد،  سر و جان را باید در راه عشق‌اش بدهد و من در این راه به اندازه توان خویشتن عاشق گرامی را یاری می‌کنم.»
اما آقای اذان گو برای انجام عمل جنسی به سر احتیاجی ندارد (عجب نماد و رمز زیبایی!!). پس بعد از قطع شدن سر، همچنان که خانم مشغول خوردن ایشان می‌شوند (همان متلک معروف « بخورمت جیگر» ما مردها، که خانم اذان گو به خاطر جدیت در کارهایش، آن را به مرحله عمل در می‌اورد) و تا خورده‌شدن کامل به عمل عشقبازی‌اش ادامه می‌دهد. (تصویر 3)
 
البته یک نظریه هم می‌گوید که چون آقای اذان‌ گو( که بسیار کوچکتر از خانمش است) از شدت ترس تقریبا فلج شده و قادر به جفت گیری نمی‌شود، تنها راه غلبه بر ترس او و انجام جفت‌گیری، از بین بردن مرکز اعصاب (یعنی سر) او است.
حالا سوال می‌شه که چرا این بابا اینقدر می‌ترسه؟؟؟ لابد یک چیزی دیده دیگه:))  نمی دونم، یک کم شبیه اون سوال اول مرغ یا اول تخم‌ مرغ شد.
 
راستش یک چیز دیگر رو هم نمی‌دونم، اونم اینه که این مطالب چه ربطی به اون تیتر اولش داره :))

پراکنده


* زندگی مثل یک پازل می مونه که هر روز چند تا از قطعه هاشو می چینی. خیلی وقت ها می شه روی قطعه ها خط های خودتو بکشی و هر رنگی که دوست داری بهش بزنی اما یک وقتایی هر چی خط می کشی و رنگ می زنی دود می شن می رن هوا! تنها کاری که می شه کرد این است که خاکسارانه سر تسلیم فرود آورد که در حیطه ی قدرت انسان نیست. رنگ و خط را بگذاریم برای قطعه های دیگر ! 

* مدتی این خانه هم تعطیل شد !
از همه ی دوستان عزیزمون که در این مدت به ما سر زدن و با پیام های مهر آمیزشون مارو شرمنده کردن، ممنونیم. راستش من سفر بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم و آقای زمینی هم منتظر بودند که چیزکی بنویسم اما واقعیت این است که وقتی وقفه بیفته آدم خیلی سخت گیر تر می شه و دلش نمیاد هر چیز دم دستی را بنویسه امیدوار بودم که بتونم طرح قصه جدیدمو براتون بنویسم اما فعلا آدمای قصه ام این اجازه رو به من نمی دن!
حالا نگید این سخت گیریت بود !! که خودم همین طور دارم عرق می ریزم فقط خواستم این وقفه تموم بشه شاید زمینی به روال قبلی خودش برگرده...

* خانم زمینی اعلام می دارد که مشغول نوشتن پروژه ای است و شاید نتونه به مدت شش، هفت ماه درست و حسابی بنویسه بنابراین نوشتن و به روز کردن این جا از حالا به گردن آقای زمینی! (حالا سعی می کنم گاهی بیام و چشمتون رو درد بیارم اما رسما مسئو لیت گردن آقا باشه بهتره :))