کوهنورد نشدم، فیلسوف شدم !


مدت هاست که می خوام برم کوه و نمی شه و فقط کارم شده نظاره گر کوه های اطراف تهران و یاد آوری خاطرات گذشته، امروز صبح دیگه کوه به رویا ی من پیوست. داشتم با یکی از دوستان از کوه پایین می اومدیم و درباره ی مرگ بحث می کردیم و من می گفتم : به نظر من مرگ پایان نیست،مرگ یک جور تبدیل انرژی و یا صورت است. مثل همون پدیده ی میعان و تبخیر و ... آخه دوستم فیزیک خونده! ... انسان وقتی می میرد، گرچه جسمش می پوسد، اما روحش به حالتی آزاد در می یاد (تبخیر) که در فرصتی دیگر دوباره به زمین بیاد(میعان) و این چرخه اون قدر  تکرار می شود تا اون روح بتواند حالت تصعید بگیره و به انرژی کل بپیوندد. نمی دونم شاید چیز جدیدی به نظر نیاد و چیزی شبیه به فلسفه ی هندویان باشه اما خوب حسی که داشتم اون قدر قوی بود که نتونستم ننویسم. یک جور روشن گری شاید، اون قدر موقع توضیح دادن برام واضح بود که غیر قابل وصفه، یک جور وضوح و حتمیت. حالا شما تشویق یادتون نره :) اگر هم خواستین بحث فیزیکی کنید خیلی پیچیده اش نکنید که من در حد همون اطلاعات دبیرستان یه چیزایی یادم مونده.

پ.ن  منتظر بودم ببینم نیمه ی ما کی هوس به روز کردن این جا رو می کنه، اون قدر طول کشید تا دوباره خودم نوشتم :(


حسرت نبرم به خواب آن مرداب              کآرام درون دشت شب خفته است

دریایم و نیست باکم از طوفان                دریا همه عمر خوابش آشفته است

ماهی هایی از جنس نور


نمی دونم چرا این قدر ماهی ها رو دوست دارم. یادم می آد وقتی بچه بودم از موقعی که ماهی قرمز عید را می خریدیم یکی از کارهای جذاب و مهم روزانه ام این بود که ساعت ها بنشینم و به تنگ بلور خیره شوم. به نحوه ی تاب خوردن دو ماهی و غزل های عاشقونه گفتنشون ... . دیشب موقع خواب احساس کردم حسی آشنا دارم، دنیای اینترنت و وبلاگ همون تنگ بلورم شده و با هر کلیک ماهی های قشنگی را می بینم که تو بلور های خودشون تاب می خورند و نفس می کشند و می گویند...
همیشه سبز باشید و پر تلاش ماهی های نوری عزیز!

فلسفه زندگی

برات یه مثال می زنم روشن شی؛  ببین، من می آم به  وبلاگم  سر می زنم،  نوشته هاش حالمو به هم می زنه.  پس تند و تند نوشته های تازه پابلیش می کنم تا قبلی ها زودتر بره از صفحه بیرون، چشمم به اشون نیفته...